Sunday, January 31, 2016

نمایش نامه عارف نوشته خانم تیفوری

عارفِ حکمت‌شعار از مدرسه اخراج شد
عارف
نمايشنامه برای دو صدا
زن و دکتر که صداي آرامی دارد
صداي جيغ و فريادهاي گوش‌خراش زن به همراه کلمات بريده و نامفهوم:
بازم... بازم... اونجا...اونجا، اونجا وايساده (با جيغ) داره به من نگاه می‌کنه ... (گريه، هاي هاي بلند)
دکتر: آروم باشين خانم، آروم... آروم... (کلمه‌ی آروم کشيده و خيلی ملايم ادا می‌شود) چند دقيقه‌ی ديگه اثر می‌گذاره، آروم می‌شيد.
زن: (با جيغ چند صدايی) واه... واه... (صداي زدن مشت زن به سينه)
دکتر: پرستار، دست‌هاشو بگيرين. کار ديگه‌ای الأن نميشه کرد، بايد بستش، فيکسش کرد.
(صداي داد زن خفيف‌تر و کوتاه تر می‌شود و کم کم آرام‌تر)
چند لحظه سکوت
دکتر: چشماتونو ببندين، سعي کنين بخوابين.
زن (با اعتراض): نميشه دکتر، اونجا وايساده به من نگاه می‌کنه، ببينين... ببنينين‌اش...
دکتر: کجا؟ کی؟ چی مي‌بينين؟
زن: روي ديوار، روي ديوار وايساده.
دکتر (با لحن ملاطفت): خانم خيال مي‌کنين، اين جا کسی روی ديوار نيست.
زن: ديوار مدرسه رو مي‌گم. ديوار بلند مدرسه هميشه روی ديوار مدرسه وايساده، از اون جا به من نگاه مي‌کنه. بعدش... (با صداي گريه) بعدش ديوار کم کم خراب ميشه. اما اون سبک روي هوا حرکت مي‌کنه، مياد پايين، آروم مياد پايين تا جلوي من. اونوقت جلوي من (صداي بلند و فرياد) وايميسه و به من نگاه مي‌کنه... (گريه)
دکتر: (خيلی ملايم) اون کيه که به شما نگاه می‌کنه؟
زن (با گريه و فرياد): حکمت... حکمت... حکمت...
دکتر: پرستار، دو ميليِ ديگه لازمه. خانم، بگذارين، آها... فقط يک نيش سوزن... الأن تموم ميشه... بعدش می‌خوابين...
زن: عارفه، عارف. چشماش عارفند، نگاهش عارفه، گوش‌هاش عارفند، وجودش حکمته، از همه‌ي شاگردا بيشتر می‌دونه، از من بيشتر مي‌دونه. با اين حکمتشه که منو کوچک مي‌کنه، عارف منو حقير مي‌کنه... آخ... (گريه)
دکتر (خيلي آهسته): خيلي وضعش خرابه.
زن: نه، دکتر شما نمي‌دونين. اين فسقلي چه هوشي داشت.
دکتر: فسقلي کيه؟
زن: عارف... عارف، چشماش نگاهش، گوشهاش... توي دفترچه‌اش فعل‌هاي فارسي رو جدول‌بندي کرده بود، از روي ريشه‌ها. مدار سياره‌هارو کشيده بود. يک علامت عجيبي‌ام نوشته بود و مساوي گذاشته بود براي فوتون‌ها که اصلاً نمي‌دونم چيه..
چند لحظه سکوت
دکتر: کم کم می‌خوابين خانم، اما راجع به کی حرف مي‌زنين؟
زن: عارف، عارف حکمت.
دکتر (با لحن تعجب و کنجکاوي): ببينم، اين همون کودک دبستاني نبود که...
زن (دکتر را قطع مي‌کند، بلند و با گريه): آره، آره، خودش، همون، (گريه)
دکتر: خوب، اين موضوع چه ربطي به شما داره؟
زن: داره، خيلي‌هم داره. نمي‌تونستم ببينمش، حقير مي‌شدم، از من بيشتر مي‌دونست. از چشماش يه چيزي بيرون مي‌اومد که منو اذيت مي‌کرد. وجودش آزارم مي‌داد. نمي‌خواستم ببينمش.
دکتر: چرا؟
زن: بيگانه بود، اجنبي بود، خارج از همه چيزاي بود که براي من زندگي و فکر بودن، خارج از عادت و شريعت من بود. حکمتي توي وجود بود که برايم سخت بود، نمی‌فهميدمش، گنگ می‌شدم. خودمو گم می‌کردم. نمی‌دوستم کجام، چی می‌خوام. همين‌قدر می‌دونستم که...
دکتر (نجواکنان):  بيگانه، اجنبي، عادت، شريعت، هِه، عجب!
زن: دکتر، اون موقع نمي‌فهميدم چي‌کار مي‌کنم. اما حالا که سال‌هاست مي‌گذره... (بغض و گريه)
دکتر: آروم باشين خانم. (با صداي متفکرانه و تأکيد روي اسم‌ها): حکمت، عارف، سرنوشت عجب باز‌ي‌ها داره.   
زن (با هق هق): بيرونش کردم، از مدرسه انداختمش بيرون. اما اون بعدش هر روز صبح وقتي من وارد مدرسه مي‌شدم، روي ديوار مدرسه وايساده بود و منو نگاه مي‌کرد. بعد سنگين مي‌شد، اونقدر سنگين مي‌شد که ديوار مدرسه رو خورد مي‌کرد. ديوار شروع به ريختن مي‌کرد. اونوقت همه جا نوشته مي‌شد: "حکمت، حکمت" بعد يک عده شعار مي‌دادن: "عارف، عارف" صداها بلند مي‌شد، همه جا را صدا پر مي‌کرد. حکمت سنگين مي‌شد، من سنگيني‌اش رو روي سينه‌ام احساس مي‌کردم. نفسم مي‌گرفت، سينه‌ام تنگ مي‌شد. از چشماي عارف حکمت بيرون مي‌ريخت و صداها داد مي‌زدن حکمت، حکمت... اونوقت همه جا رو حکمت پر مي‌کرد. هميشه، هر روز، هر صبح، هر شب. واي ي ي  ي واي ي ي ي...     





نمایش نامه چخوف تنطیم خانم یکتا

مایش نامه ای بر اساس داستانی ار آنتوان چخوف تنظیم توسط خانم یکتا



(زن یا مرد پرستار بچه را برای تسویه حساب به اتاق دعوت می کند )

زن یا مرد: یولیا واسیلی اونا ، میدونم که دست و بالتان خالی است ، اما رو دربایستی دارید و به زبون نمی آرید ، ببینید ما توافق کردیم که ماهی سی روبل به شما بدم ، اینطور نیست ؟
  
یولیا : چهل روبل

زن یا مرد : نه ، من یاد داشت کردم ، همیشه به پرستار بچه هام سی روبل می دهم ، حالا بمن توجه کنید شما دوماه برای من کار کردید ....

یولیا : دوماه و پنج روز .

زن یا مرد : دقیقا دوماه ، من یادداشت کردم ، می شود شصت روبل ، اما نه تا یکشنبه از آن کسر می شود ، همانطور که میدونید یکشنبه ها مواظب کولیا نبودید و برای قدم زدن بیرون می رفتید .

یولیا : سه تعطیلی

زن یا مرد : سه تعطیلی ، پس می شود دوازده روبل ، کولیا چهار روز مریض بود که ازش مراقبت نکردیدو فقط مواظب وانیا بودید و سه روز هم شما دندان درد داشتید که همسرم به شما اجازه داد بعد از شام مراقب بجه ها نباشید ، دوازده و هفت می شود نوزده ، تفریق کنید ، چهل و یک روبل ، درسته ؟
نزدیک سال نو شما یک فنجان نعلبکی شکستید ، دو روبل کسر میشه ، موارد دیگری هم هست بخاطر بی مبالاتی شما کولیا از درخت بالا رفت ، کتش پاره شد ، ده تا کسر کنید ، بازهم بخاطر بی توجهی شما کلفت خانه با کفش های وانیا فرار کرد ، 5 تای دیگه کم کنید
دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید ...
یولیا : نه ، نگرفتم
زن یا مرد : اما من یاد داشت کردم
یولیا : خیلی خوب شما ؛ شاید ......
زن یا مرد: از چهل و یک ، بیست و هفت را کم می کنیم چهارده تا باقی می ماند
یولیا : من فقط مقدار کمی گرفتم ( با صدای لرزان ) تنها سه روبل از همسرتان گرفتم نه بیشتر
زن یا مرد : دیدی حالا چطور شد من اصلا این را از قلم انداخته بودم ، سه از چهارده می شود یازده . این هم پول شما . یازده روبل

یولیا : (آهسته می گوید ) متشکرم
زن یا مرد : ( با عصبانیت ): چرا گفتی متشکرم ؟
یولیا : بخاطر پول
زن یا مرد : یعنی تو متوجه نشدی دارم کلاه سرت میذارم ؟ دارم پولتو میخورم ؟ تنها چیزی که می تونی بگی اینه که متشکرم ؟
یولیا : جاهای دیگه همین مقدار رو هم ندادند
زن یا مرد : به شما چیزی ندادند ؟ خیلی خب ، تعجب هم نداره ، من داشتم به شما حقه می زدم ، یه حقه ی کثیف ، حالا هشتاد روبل شما را میدهم ، همش همینجاست ، توی این پاکت . ممکنه کسی این همه نادان باشه ؟ چرا اعتراض نکردید ؟ چرا صداتون در نیامد ؟ واقعا ممکنه تو این دنیا کسی اینقدر ضعیف باشه ؟
از این شوخی بیرحمانه معذرت میخوام
یولیا ( با ترس ) متشکرم ، متشکرم
زن یا مرد : آه در چنین دنیائی  چقدر راحت میشه زورگو بود

                                                                                                                     نوشته آنتوان چخوف


                                                                                                    تنظیم برای اجرا : یکتا رسا

Thursday, September 17, 2015

در آرزوی صلح و امنیت نوشته خانم فروردین


در آرزوی صلح و امنیت

باد سرد پاییزی همراه با قطرات ریز باران خواب را از چشم کودکان ربورده بود. ناگهان صدای همهمه ای بلند شد «باید سوار شویم» «همینه» «همین قایقه؟»
ریحان با دیدن قایق جا خورد، دست پسرش را محکمتر فشرد و به عبدالله گفت: ما که با این قایق نمی خواهیم بریم؟
عبدالله بدون اینکه به ریحان نگاه کند پسر دیگرش را گالیپ را از این دست به آن دست در بغل جابه جا کرد و با دست دیگرش، دست پسر بزرگترش آلان را که سه ساله بود از دست مادرش در آورد و در جواب به ریحان گفت: تو فقط حواست به خودت باشه من هوای بچه ها را دارم.
ترس و دودلی به جان ریحان چنگ انداخته بود با نگرانی بازوی عبدالله را فشرد و گفت: عبدالله من می ترسم.  این که یه قایق فرسوده و داغونه
عبدالله که خودش هم از کوچکی قایق تعجب کرده بود مکثی کرد و گفت: چاره ای نداریم یا باید همین جا با هزار بدبختی در کمپ های ترکیه بمانیم و یا باید ریسک کنیم و بریم
ریحان جوابی نداد اما با دو چشم زیبایش به او خیره شده بود، عبدالله از چشمان او ترس و دودلی را خواند، وقت تنگ بود همه داشتند سوار می شدند یک قدم به سمت  ریحان برداشت و آرام در گوشش گفت: ریحان جان، باور کن این تنها شانس ماست، اصلا کی می تونست حدس بزنه ترکیه بذاره به این راحتی همه ماها از دریا رد بشیم، اون هم به سمت اروپا!! این یه شانسه، شاید فردا دوباره مانع بشن ها.
عبدالله سکوت کرد تا ریحان حرفی بزند اما ریحان هنوز مات و مبهوت به او خیره شده بود، عبدالله ادامه داد: ببین همه دارن می رن، ما هم مثل همه - فقط سه ساعت، سه ساعت باید تحمل کنیم بعدش ..
صدایی از پشت عبدالله بلند شد اگه می خواهید بیایید باید این جلیقه ها را تنتان کنید
عبدالله با اشاره چشم، ریحان را به جلو راه داد و گفت: برو جلو، نگران نباش من هستم
ریحان با دست پاچگی خودش را به داخل قایق انداخت، هنوز تعادلش را حفظ نکرده بود عبدالله از پشت سر صداش زد: سارا دست گالیپ را بگیر نیفته.
سارا که به زحمت تعادلش را حفظ کرده بود با صدای عبدالله برگشت و خواست دست آلان را بگیرد، پایش لیز خورد و به کف قایق افتاد. عبدالله نیز در حالیکه آلان را در بغل گرفته بود به داخل قایق آمد، جمعیت تکانی خورد تا جایی برای آنها باز کنند- ریجان به زور خودش را در کنار یک خانم افغانی جا داد.عبدالله هم در کنار او روی کف قایق در حالیکه هر دوکودکش را در آغوش گرفته بود نشست
ریحان زیر لب دعا می خواند.
طولی نکشید صاحب قایق همراه با مرد قد کوتاهی وارد قایق شد و با صدای بلند به زبان ترکی از مسافران سوالی پرسید و مرد کوتاه قد که کمی عقب تر از او ایستاده بود به عربی ترجمه کرد: می پرسه کدامیک از شماها قایقرانی واردید؟ 
همه ناباورانه به هم نگاه کردند. باز همهمه ای در بین مسافران شروع شد «مگه قرار است ما قایقرانی کنیم؟» همهمه تمام نشده بود که باز صاحب قایق به زبان ترکی جمله ای گفت و مرد قد کوتاه به عربی ترجمه کرد: خوب اشکالی ندارد قایق رانی کار مشکلی نیست یکی از شماها که مایل است بیاید جلو تا ما به او یاد بدهیم. و سپس بدون وقفه مرد ترک با دست به مرد جوان و هیکلی که در گوشه قایق نشسته بود اشاره کرد و گفت: تو بیا، ازت معلومه که جربزه این کارها را داری.
قایق در سکوت مرگباری فرو رفته بود هیچکس جرات نداشت اعتراض کند، در عرض چند دقیقه صاحب قایق با کمک  مترجم عرب به مرد جوان سوری، قایق رانی و چرخاندن فرمان را یاددادند و سپس قایق را روشن و خودشان از قایق خارج شدند.
مرد جوان با قدرت فرمان را به سمتی که صاحب قایق با دست اشاره کرده بود ۱۸۰ درجه چرخاند. برای یک لحظه قایق تعادلش را از دست داد و جمعیت به روی هم افتادند اما از هیچکس صدایی در نیامد شب بی انتهایی بود ستاره ها هم در آسمان برق نمی زند، همه نگاه ها به دوردورا، اونجایی که مرد ترک با دست اشاره کرده بود دوخته شده بود.
آلان کوچولو رو به مادر کرد و گفت: همه چیز را به خدا می گم
زمان متوقف شده بود، هر چه قایق به جلو می رفت باز مقصد به همان اندازه دست نیافتنی دیده می شد. باد شدیدتر و هواسردتر شده بود همه در جلیقه های نجاتشان مچاله شده بودند. هنوز نیم ساعتی نگذشته بود که امواج دریا بدنه فرسوده قایق را از هم شکافت و آب به درون قایق نفوذ کرده بود . موج های دریا نیز همراه با باد به بدنه قایق می خورد و قایق را با خود این ور و آن ور می برد، دیگر فقط این ریحان نبود که به شانه های عبدالله چنگ انداخته بود، بلکه همه ۴۸ مسافر قایق فرسوده بودند به امید رهایی از جنگ و کشتار به هر چیز که در کنارشان بود چنگ انداخته بودند .یکی فریاد زد: در قایق آب جمع شده» دیگری  گفت: زود باید آب را خالی کنیم» مردی از گوشه قایق شجاعانه بلند شد و  فریاد زد: بابا چکار می کنی؟ درست رانندگی …. 
هنوز جمله اش تمام نشده بود که موج برزگی با قایق برخورد کرد و او را به همراه دیگر سرنشینان قایق به دریا انداخت.
ریحان فریاد کشید و عبدالله با یک دست دو کودکش را و با دست دیگر ریحان را محکم گرفته بود. اما در یک لحظه همراه با جریان آب، هر دو کودک از دست عبدالله رها شدند. عبدالله خواست خودش و ریحان را به قایق برساند که در یک چشم به هم زدن قایق واژگون شد و ریحان از دستان او لیز خورد
عبدالله در ناامیدی  به سوی چراغ های ساحلی که طی شده بود، شنا کنان خود را به ساحل رساند

با اولین سپیده صبحگاهی، جنازه کودک کوچک آلان را همچون فرشته ای کوچک بر روی شن های ساحل دریا پیدا کرد

Sunday, September 13, 2015

نمایش نامه ای بر اساس داستانی ار آنتوان چخوف تنظیم توسط خانم یکتا



(زن یا مرد پرستار بچه را برای تسویه حساب به اتاق دعوت می کند )

زن یا مرد: یولیا واسیلی اونا ، میدونم که دست و بالتان خالی است ، اما رو دربایستی دارید و به زبون نمی آرید ، ببینید ما توافق کردیم که ماهی سی روبل به شما بدم ، اینطور نیست ؟
  
یولیا : چهل روبل

زن یا مرد : نه ، من یاد داشت کردم ، همیشه به پرستار بچه هام سی روبل می دهم ، حالا بمن توجه کنید شما دوماه برای من کار کردید ....

یولیا : دوماه و پنج روز .

زن یا مرد : دقیقا دوماه ، من یادداشت کردم ، می شود شصت روبل ، اما نه تا یکشنبه از آن کسر می شود ، همانطور که میدونید یکشنبه ها مواظب کولیا نبودید و برای قدم زدن بیرون می رفتید .

یولیا : سه تعطیلی

زن یا مرد : سه تعطیلی ، پس می شود دوازده روبل ، کولیا چهار روز مریض بود که ازش مراقبت نکردیدو فقط مواظب وانیا بودید و سه روز هم شما دندان درد داشتید که همسرم به شما اجازه داد بعد از شام مراقب بجه ها نباشید ، دوازده و هفت می شود نوزده ، تفریق کنید ، چهل و یک روبل ، درسته ؟
نزدیک سال نو شما یک فنجان نعلبکی شکستید ، دو روبل کسر میشه ، موارد دیگری هم هست بخاطر بی مبالاتی شما کولیا از درخت بالا رفت ، کتش پاره شد ، ده تا کسر کنید ، بازهم بخاطر بی توجهی شما کلفت خانه با کفش های وانیا فرار کرد ، 5 تای دیگه کم کنید
دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید ...
یولیا : نه ، نگرفتم
زن یا مرد : اما من یاد داشت کردم
یولیا : خیلی خوب شما ؛ شاید ......
زن یا مرد: از چهل و یک ، بیست و هفت را کم می کنیم چهارده تا باقی می ماند
یولیا : من فقط مقدار کمی گرفتم ( با صدای لرزان ) تنها سه روبل از همسرتان گرفتم نه بیشتر
زن یا مرد : دیدی حالا چطور شد من اصلا این را از قلم انداخته بودم ، سه از چهارده می شود یازده . این هم پول شما . یازده روبل

یولیا : (آهسته می گوید ) متشکرم
زن یا مرد : ( با عصبانیت ): چرا گفتی متشکرم ؟
یولیا : بخاطر پول
زن یا مرد : یعنی تو متوجه نشدی دارم کلاه سرت میذارم ؟ دارم پولتو میخورم ؟ تنها چیزی که می تونی بگی اینه که متشکرم ؟
یولیا : جاهای دیگه همین مقدار رو هم ندادند
زن یا مرد : به شما چیزی ندادند ؟ خیلی خب ، تعجب هم نداره ، من داشتم به شما حقه می زدم ، یه حقه ی کثیف ، حالا هشتاد روبل شما را میدهم ، همش همینجاست ، توی این پاکت . ممکنه کسی این همه نادان باشه ؟ چرا اعتراض نکردید ؟ چرا صداتون در نیامد ؟ واقعا ممکنه تو این دنیا کسی اینقدر ضعیف باشه ؟
از این شوخی بیرحمانه معذرت میخوام
یولیا ( با ترس ) متشکرم ، متشکرم
زن یا مرد : آه در چنین دنیائی  چقدر راحت میشه زورگو بود

                                                                                                                      نوشته آنتوان چخوف


                                                                                                    تنظیم برای اجرا : یکتا رسا

Wednesday, September 9, 2015

برای تمرین صدا






خانه نوشته خانم یکتا

                              خانه


پسرک یازده ساله ، جایش را جمع می کند، دمپائی اش را می پوشد و به پدر که منتظر است می گوید : حاضرم، بریم .
مرد چندین گونی را تا می کند و در یک گونی جای میدهد و صبح سحر راه می افتند ، دستان کوچک و ضعیف پسرک را در دست دارد ، به اطراف نگاه و حس می کند به تمامی چشم شده است . پسر نیز گونی بدست ، به گوشه و کنارها ، نزدیک درخانه ها نگاه می کند . در سکوت می روند و آنچه را می یابند ، جمع می کنند ، بار سنگین می شود و آن ها خسته . ظهر می شود ، از نانوائی یک نان می خرد و گوشه ای می نشینند و می خورند ، دوباره براه می افتند و مرد حس می کند با هر قدم کوچک و کوچکتر می شود ، نگاهش به دمپائی کهنه ی پسرک قلبش را ریش ریش می کند . غروب می شود ، هنوز آن مقدار که برای شام شب نان و پنیری شود پیدا نکرده اند . مرد با خود فکر می کند از صبح سحر تا آخر شب در گرما و سرما برای یک لقه نان باید بدوند . پسرک خسته شده است و هرچند وقت یکبار می گوید : بابا دیگه بسه ، بریم خونه .
درتاریکی شب برمی گردند ، راه  ِ برگشت طولانی تر و تمام نشدنی بنظر می رسد .  پاهای لاغر پسرک و  پاهای خسته ی مرد بزحمت آنان و بارشان را تحمل می کند . بالاخره می رسند ، پسرک از زیر نیمکتی که کارتن ها را در آن مخفی کرده بود ، در می آورد و مشغول پهن کردن آن ها برای خواب می شود ، به خانه برگشته اند .


                                                                                                                              یکتا رسا 

مقصد خود راه می تواند باشد نوشته خانم یکتا

                                       مقصد خودِ راه می تواند باشد


خود را در آینه نگاه می کند ، مثل همیشه آراسته و زیباست ، اما غم چشمانش را دوست ندارد ، غم به این چشم ها نمی آید ، اما چه چیزی باعث این غم است ؟ نرسیدن ؟
صدائی را که آنهمه دوست دارد درگوشش می پیچد : عزیزم ، مقصد خود ِ راه می تواند باشد . چرا همیشه باید رسید ؟ راه زیبا نیست ؟ ببین چقدر به هر دوی ما خوش میگذرد ! می گوید : خوش میگذرد اما همیشه که نمی توان رفت ، وقتی پاهایمان خسته شد چی ؟
از خانه بیرون می زند . به پارک نزدیک خانه می رود ، پارکی با وسایل بازی  آهنی و کهنه و رنگ و رورفته ، زیر سایه ی درختی روی نیمکت می نشیند . تنهاست ، کسی درپارک نیست ، در این ساعت ِ روز و درگرمائی چنین ، معمولا کمتر کسی در اینجا دیده می شود . وسایل بازی بچه ها خالی است و او می تواند در آرامش فکر کند ، در مورد همه چیز ، خودش ، او ، گذشته ، حال و آینده .
مردی با کودکی عبور می کند ، کودک بسمت تاب می دود و خود را روی آن می اندازد و میخواهد بازی کند ، ظاهرا پدر عجله دارد ، دست کودک را می گیرد و باخود می برد ، تاب اما همچنان تکان تکان میخورد ، نگاه می کند و با خود می اندیشد : تاب برای به حرکت در آمدن اول به عقب کشیده می شود ، یعنی در هر شروع تازه ای هم ، گذشته بی تاثیر نیست ، بستگی به سرعت تاب، به گذشته و حال و آینده پرت می شوی ، و دوباره و دوباره ، چه حرف بی ربطی که گذشته ، گذشته است ، نه گذشته نمی گذرد و مثل سایه همواره باتوست ، این را به تجربه دریافته و باور کرده است . فکر می کند سرسره از تاب بهتر است ، از ابتداء تکلیفت مشخص است ، کمی هیجان و لذت و بعد از بالا ، پائین سرانده شدن . اینجاست که باید تصمیم بگیری دوباره خود را به اوج برسانی و یکبار دیگر وارد سرسره زندگی شوی یا همان پائین بمانی .
تصمیم گرفته بود یکبار دیگر بالا رود ، ازدواج ناموفق گذشته نمی بایست او را از زندگی ، از تلاش برای شاد بودن و شاد ماندن و لذت بردن نا امید کند .
به لحظه ی آشنائی ، روزهای خوش و سرشار از عشق ، همدلی و تفاهم و این اواخر ناراحتی ها و دلخوری ها بر سر اصرار او به ازدواج ، پایبند بودن به قولی که اوائل به او داده بود: جدائی از همسر و ازدواج با او و حالا امروز فردا کردن ها و یا اصلا خود ِ این رفتن و نرسیدن هم زیباست و.......
روشن شدن چراغ های پارک او را از افکارش بیرون می کشد ، چند ساعت است اینجا نشسته ؟ راه می افتد که برود و ناگهان دوکودکی که سوارالاکلنگ هستند توجه او را جلب می کنند . می بیند : با بالارفن یکی از آندو ، دیگری به پائین کشیده می شود . قلبش فشرده می شود ، با دیدن این صحنه گوئی به تمام سوالاتش پاسخ داده شده است ، نه ، حاضر نیست سوار الاکلنگ زندگی شود ، نمی خواهد با پائین کشیدن آن دیگری بالا رود ، به این قیمت نمی خواهد به مقصد برسد ، شاید حق با اوست : مقصد خود ِ راه می تواند باشد





                                                                                                  یکتا رسا